سلام... اين بار هم بي مقدمه... فقط يک چيز ... اين بار ، دلت را هم بياور ، شايد بتوانم به پيامبر مهرباني ها برسانمش...
يادم نيست دقيقا از ساسکو تا مدينه ، چقدر راه بود...شايد 2 تا 3 ساعت...
حرف زديم ، دعا خوانديم ، ذکر گفتيم...

« الان مدينـــــــــــهايم...»
باز هم حافظه ياري نميکند که چگونه متوجه سايه پيامبر خدا شدم... بچه ها ، تابلوي ورود به شهر يا ساختمانهاي مدرن و مجلل امروزي که هيچ نشاني از مدينة النبي نداشت... انگار به يکي از شهرهاياروپايي ، قدم گذاردهاي.
... خصوصا در شب ، که نورهاي رنگارنگ ، عظمت امارات باشکوه و مجلل شيخ نشينان را بيشتر در مقابل چشمانت به رخ ميکشد.
از ميان آن همه عظمت و شکوه مادي و غربتي که از زمان خروج از ايران ، گلويم را ميفشرد ، گلدستههاي آشنا وسپيد حرم رسول الله ، همه چيز را از خاطرم محو کرد... و شوق وصال به پيامبر مهربانيها ...
ديگر يادم نيست که چگونه بلورهاي اشک ، هواي دلم را باراني کردند. مجال سخن گفتن را از من ربودند. کلامي به زبانم جاري نميشد که ديگران را هم در محبت پيامبرمان سهيم کنم. اما ناخواسته دنبال گمشدهام ميگشتم. چيزي که اين منارههاي بلند وسپيد ، با آن معنا ومفهوم پيدا ميکنند : قبةالخضراء
اتوبوس به طرف حريم نبوي ميرفت و مناره هاي سپيد ، هر از گاهي مهمان ديدگانم ميشدند تا مطمئنم کنند که راه را خطا نرفتم.
*****
هنوز کسي گنج مرا نيافته بود ... به يکباره دوستم که در کنارم نشسته بود ، با صدايي بلند مرا به سمت خود خواند : ببين! گلدستهها معلومند. و دستش به سمتشان اشاره کرد.

او مثل من نبود ، بزرگوارتر از آن بود که اين گنجينه را به تنهايي از آن خود کند ... تاريکي شب به ياريم آمد تا چهره بارانيم آشکار نشود...
و صدايش ، بغضمان را شکست ... حالا تنها نبودم... قطرات اشک ، سريع و پيوسته از چشمانمان جاري ميشد و ما اين حرکت را تند ميکرديم تا از ديدن گلدستهها محروم نشويم... .
هر چه مي گذشت ، ضربان قلبمان بيشتر مي شد ... ديگر بوضوح شنيده مي شد ... وشرم حضور گناهکاري مثل من در مقابل
«لولاک کما خلقت الأفلاک ... »
کم کم نواي گرم مداح کاروان هم به همراهيمان شتافت ... براي چند دقيقه مناره هاي حرم ، خود را در ميان ساختمان هاي مدينه گم کردند تا اين بار ...
ديگر نه ميشود گفت ، نه مي توان خواند...بايد ديد وبود ...لمس کرد ...پيچ آخر ، صداي زجه مهمانان پيامبر را به اوج رساند ...اين بار قبة الخضراء به پيشوازمان آمد ... پيامبر آغوشش را گسترانيده بود براي ...
«السلام عليک يا اب الزهراء
السلام عليک يا رسول الله...
خداجون شکرت ... فقط شکر ...الحمدلله رب العالمين...»

تنها صدايي که به گوش ميرسيد ، صداي شوق مهمانان پيامبر بود ... صداي گريه همسفران ، آسمانيها را هم بي نصيب نگذاشت ...
و چند دقيقه توقف ... (کاش هميشه در زندگي ،پيامبر را در مقابلمان مي ديديم و توقف ميکرديم تا دستش را که به سويمان دراز شده ، و راه را نشانمان ميدهد را ببينيم.)
... و مرکبمان به سمت چپ پيچيد تا محل اسکانمان را نشان دهد ...
و ديگر ، فقط سکوت بود ...
*****
فقط صداي موتور اتوبوس شنيده ميشد... رسيديم دم در هتل.
«الياس السکني و التجاري»
پياده شديم. دلم ميخواست همان جا سر به زمين بگذارم و شکر کنم از اينکه مرا غريق نعمت ساخته... اما نميشد... در مدخل هتل ، پلهاي برقي ، مرکبمان شدند براي رسيدن به نمازخانه ...
...
پ.ن1:بازم ببخشيد که اينقدر فاصله افتاد...اين متن رو چند بار بازنويسي کردم ؛ مي خوستم تمام توانم رو بذارم تا اولين ديدار را به خوبي تصوير کنم. اميدوارم خوب شده باشه.
پ.ن2:انشاء الله جمعه قسمت بعدي رو ميزنم.
پ.ن3:خواستم ادامه بدم اما ديدم متن کشش نداره...
پ.ن4:ملتمس دعا