دانشمند بر عابد هفتاد درجه برتري داده شده است که ميان هر دو درجه به اندازه ميان آسمان و زمين است . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل همراهان:----18674---
همراهان امروز: ----20-----
همراهان ديروز: ----27-----
بگرد:
عمره دانشجويي - 2 واحد
 
 
  • درباره ورودي 84
    عمره دانشجويي - 2 واحد
    ورودي84[79]
    سلام يه بنده خدا که خدا يه گوشه اي از...نشونش داد و هنوز دارم مي سوزم از حسرت... ***** لطفا قبل از هر چيزي، پست معرفي رو تو بخش آرشيو بخونيد.....
  • اين هم اندر قوانين دانشجويي
    عمره دانشجويي - 2 واحد

  • دوستداشتني ها
  • موضوعات وبلاگ
  • فهرست موضوعي يادداشت ها
  • لينک همراهان
  • لوکوي همسفران
  • اوقات شرعي
  • ساعت به وقت جمهوري اسلامي ايران
  • ساعت به وقت مدينه منوره و مکه مکرمه
  • مطالب بايگاني شده
  • اگه مي خواي بدوني کي مي آپم؟!؟!

    نام:

    ايميل:

     
  • خوابم يا بيدار؟!؟!
  • آواي آشنا
  • + باز هم تاريخ تکرار مي‏شود...
    نويسنده: ورودي84 شنبه 22/4/1387 ساعت 10:24 صبح

      سلام
      «انا لله وانا اليه راجعون»
      نه...کم نداريم ! اتفاقا زياد هم داريم...بارها خودمان خوانديم ... شنيديم... تاريخ پر است از نمونه هاي اينچنيني!
      مگر زهراي مرضيه «سلام الله عليها» نبود...تو که مي‌داني؟!؟چقدر نبود پدر را تاب آورد؟!؟ 95 روز! فقط...آن هم اگر نهايت آنچه را که در تاريخ آمده ، بپذيريم... وگرنه 75 روز هم آمده...
      قضيه رقية خاتون «عليها سلام» را که همه تان از حفظيد؟!؟نيستيد؟!؟ روضه هميشگي شب و روز اربعين حسيني...
      «قافله دار ،‌قافله را رساند کنار قبر اباعبدالله...همه بودند بجز دختر سه ساله حسين! فراقش از پدر به يک ماه هم نرسيد...تاب نياورد...»
      چرا فکر کنيم اينها فقط چيزهايي است که در تاريخ آمده؟!؟چرا نمي خواهيم باور کنيم که در همين زمان هم رخ مي‌دهد!
      چرا فکر مي‌کنيم در اين عصر پست مدرن،‌ديگر از عواطف واحساسات خبري نيست؟!؟


    *****


    ...خدايا! چرا اينقدر دير...
    2ماه گذشته...
    هميشه خبرهاي بد زود مي‌رسيد...اما اين بار...
    آنقدر سرخودمان را شلوغ کرديم که نمي‌بينيم دور وبرمان چه مي‌گذرد...
    نفهيدم...چرايش را نمي‌دانم...


    *****


      بعد از 11ماه...همان تقريبا يکسال خودمان...
      رسيدم به قطعه 50...جا خوردم... مثل هميشه عکسي روي سنگ قبور شهداي رسانه نصب شده بود...اما اين بار جمله نقش بسته بر آن ، دلم را لرزاند...
      «پسرم عليرضا ، در سي و دومين سالگرد تولدت ، ياد تو و فرزند دلبندت کوثر را گرامي مي‌داريم...»
     
    چي؟!؟ کوثر؟!؟مگه چي شده؟!؟


    *****


      باز هم سايت هاي خبري، خبرگزاري فارس! 23/2/1387
      يادگار عليرضا برادران در آغوش پدر آرام گرفت
      خبرگزاري فارس: کوثر برادران يادگار عليرضا برادران عکاس شهيد خبرگزاري فارس عصر امروز پس از 17روز کما ، بر اثر ايست قلبي و تنفسي در بيمارستان فوت کرد.
    ....
      2 سال پس از پرواز سرخ شهيد برادران
      "کوثر" دوري پدر را تاب نياورد
      خبرگزاري فارس:کوثر برادران ، دختر خردسال شهيد عليرضا برادران، که بر اثر يک حادثه ناگوار در بيمارستان لقمان بستري شده و در کما به سر مي‏برد، در ميان حزن و اندوه بسيار نزديکان و آشنايان، با زندگي وداع کرد.
    ...همان قطعه روبروي پدر هم به خاک سپرده شد...قطعه 45...


    *****


     اين بار هم همان تاريخ ، تکرار مي‌شود...
    خدا به خانواده اش صبر دهد...حالا از آن شهيد ، فقط «سوگند» مانده...خواهر دوقلوي کوثر...کاش اين غم را تاب بياورد...
    ملتمس دعا


        حاشيه هاي جزوه من ( )

  • + و ناگهان چقدر زود دير مي‏شود...
    نويسنده: ورودي84 دوشنبه 17/4/1387 ساعت 7:27 عصر

    سلام
    و ناگهان چقدر زود دير مي‏شود...


    هنوز باورش برايم آنقدر سخت است که هر چه بيشتر از آن دور مي‏شوم ؛ گمان خيال و رويا بودنش برايم بيشتر عيان مي‏گردد!


    خواب بود يا خيال يا وهم ، رؤيا...شايد هم حقيقت!


    هنوز منگ آن روياي شيرينم... کاش دوباره به واقعيت پيوند بخورد...


    *****


      3 سال گذشت..از اولين پرواز سال 84 عمره دانشجويي به مقصد سرزمين عشق...
      17 تيرماه سال 1384...ساعت 12...ترمينال شماره يک فرودگاه مهرآباد! بالاي پله زير پلاکارد زرد........


    *****


    برايم دعا کنيد...همين


        حاشيه هاي جزوه من ( )

  • + مرکز إلياس السکني والتجاري
    نويسنده: ورودي84 دوشنبه 20/3/1387 ساعت 9:27 صبح

    سلام... 
    ...از اتوبوس که پياده شديم ، خواستيم چمدون‌هامون رو برداريم ، کارکنان هتل گفتند ، خودمون مي بريم...
    ( هر سال سر عمره دانشجويي ،‌  ستاد عمره ، دو هتل در مدينه و دو هتل در مکه رو براي اسکان دانشجويان
    اجاره مي کنه و خادمين ايراني معتمرين، از چند روز قبل ا ز شروع سفر ، به  مکه و مدينه مي روند  و  به مدت
    45 ، تا 50 روز اونجا مي‌مونند و کارهاي هتل رو انجام مي‌دن..
    . و مثل اينکه بعد از نصف دوره ، ‌اونايي  که
    مدينه هستند به مکه مي رن و بالعکس! تعداد خدمه ايراني هتل ،‌بستگي به تعداد خود خدمه هتل هم داره...
    و البته کارهاي نظافت و امثالهم رو خود خدمه هتل انجام مي‌دن.

    نکته : زمان ما اينجوري بود ؛ اما ممکنه الان که ستاد عمره دانشجويي رفته زير مجموعه نهاد رهبري و کلي کن‌فيکون شده، قضيه فرق کرده باشه...)
      ما هم سوار پله برقي ها شديم و رفتيم بالا...
     ادامه مطلب...

        حاشيه هاي جزوه من ( )

  • + آغوش پيامبر...
    نويسنده: ورودي84 چهارشنبه 15/3/1387 ساعت 8:29 صبح

      سلام... اين بار هم بي مقدمه... فقط يک چيز ... اين بار ، دلت را هم بياور ، شايد بتوانم به پيامبر مهرباني ها برسانمش...


     


      يادم نيست دقيقا از ساسکو تا مدينه ، چقدر راه بود...شايد 2 تا 3 ساعت...
      حرف زديم ، دعا خوانديم ، ذکر گفتيم...




      « الان مدينـــــــــــه‌ايم...»
      باز هم حافظه ياري نمي‌کند که چگونه متوجه سايه پيامبر خدا شدم... بچه ها ، تابلوي ورود به شهر يا ساختمان‌هاي مدرن و مجلل امروزي که هيچ نشاني از مدينة النبي نداشت... انگار به يکي از شهرهاي‌اروپايي ، قدم گذارده‌اي.
      ... خصوصا در شب ، که نورهاي رنگارنگ ، عظمت امارات باشکوه و مجلل شيخ نشينان را بيشتر در مقابل چشمانت به رخ مي‌کشد.
      از ميان آن همه عظمت و شکوه مادي و غربتي که از زمان خروج از ايران ، گلويم را مي‌فشرد ، گلدسته‌هاي آشنا وسپيد حرم رسول الله ، همه چيز را از خاطرم محو کرد...  و شوق وصال به پيامبر مهرباني‌ها ...


      ديگر يادم نيست که چگونه بلورهاي اشک ، هواي دلم را باراني کردند. مجال سخن گفتن را از من ربودند. کلامي به زبانم جاري نمي‌شد که ديگران را هم در محبت پيامبرمان سهيم کنم. اما ناخواسته دنبال گمشده‌ام مي‌گشتم. چيزي که اين مناره‌هاي بلند وسپيد ، با آن معنا ومفهوم پيدا مي‌کنند : قبة‏الخضراء 
      اتوبوس به طرف حريم نبوي مي‌رفت و مناره هاي سپيد ، هر از گاهي مهمان ديدگانم مي‌شدند تا مطمئنم کنند که راه را خطا نرفتم. 


      *****


      هنوز کسي گنج مرا نيافته بود ... به يکباره دوستم که در کنارم نشسته بود ، با صدايي بلند مرا به سمت خود خواند : ببين! گلدسته‌ها معلومند. و دستش به سمتشان اشاره کرد.



      او مثل من نبود ، بزرگوارتر از آن بود که اين گنجينه را به تنهايي از آن خود کند ... تاريکي شب به ياريم آمد تا چهره بارانيم آشکار نشود...
      و صدايش ، بغضمان را شکست ... حالا تنها نبودم... قطرات اشک ، سريع و پيوسته از چشمانمان جاري مي‌شد و ما اين حرکت را تند مي‌کرديم تا از ديدن گلدسته‌ها محروم نشويم... .
      هر چه مي گذشت ، ضربان قلبمان بيشتر مي شد ... ديگر بوضوح شنيده مي شد ... وشرم حضور گناهکاري مثل من  در مقابل 
    «لولاک کما خلقت الأفلاک ... »
      کم کم نواي گرم مداح کاروان هم به همراهيمان شتافت ... براي چند دقيقه  مناره هاي حرم ، خود را در ميان ساختمان هاي مدينه گم کردند تا اين بار ...
      ديگر نه مي‌شود گفت ، نه مي توان خواند...بايد ديد وبود ...لمس کرد ...پيچ آخر ، صداي زجه مهمانان پيامبر را به اوج رساند ...اين بار قبة الخضراء به پيشوازمان آمد ... پيامبر آغوشش را گسترانيده بود براي ...


      «السلام عليک يا اب الزهراء
      السلام عليک يا رسول الله...
      خداجون شکرت ... فقط شکر ...الحمدلله رب العالمين...»



      تنها صدايي که به گوش مي‌رسيد ، صداي شوق مهمانان پيامبر بود ... صداي  گريه همسفران ، آسماني‌ها را هم بي نصيب نگذاشت ...
      و چند دقيقه توقف ... (کاش هميشه در زندگي ،‌پيامبر را در مقابلمان مي ديديم و توقف مي‌کرديم تا دستش را که به سويمان دراز شده ،‌ و راه را نشانمان مي‌دهد را ببينيم.)
      ... و مرکبمان  به سمت چپ پيچيد تا محل اسکانمان را نشان دهد ...
      و ديگر ، فقط سکوت بود ... 


     *****


      فقط صداي موتور اتوبوس شنيده مي‌شد... رسيديم دم در هتل.
                                                                                 «الياس السکني و التجاري»
      پياده شديم. دلم مي‌خواست همان جا سر به زمين بگذارم و شکر کنم از اينکه مرا غريق نعمت ساخته... اما نمي‌شد... در مدخل هتل ، پله‌اي برقي ، مرکبمان شدند براي رسيدن به نمازخانه ...


      ...


      پ.ن1:بازم ببخشيد که اينقدر فاصله افتاد...اين متن رو چند بار بازنويسي کردم ؛ مي خوستم تمام توانم رو بذارم تا اولين ديدار را به خوبي تصوير کنم. اميدوارم خوب شده باشه.
    پ.ن2:انشاء الله جمعه قسمت بعدي رو مي‌زنم.
    پ.ن3:خواستم ادامه بدم  اما ديدم متن کشش نداره...
    پ.ن4:ملتمس دعا


        حاشيه هاي جزوه من ( )


  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [22/4/1387- 10:24 ص] باز هم تاريخ تکرار مي‏شود...
    [17/4/1387- 7:27 ع] و ناگهان چقدر زود دير مي‏شود...
    [20/3/1387- 9:27 ص] مرکز إلياس السکني والتجاري
    [15/3/1387- 8:29 ص] آغوش پيامبر...
    [آرشيو شده ها]